مهربان ترین
و او مرا دوست مي دارد من چه طور؟...
 
پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩ :: ٦:٠٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : علی

بسم الله الرحمن الرحیم

سحر دیشب  رفتم حرم.

کلی حالم گرفته بودم. خیلی با امام رضا علیه السلام درد دل کردم.

رفتم تا با حضرت رضا درباره ی یک سال گذشته صحبت کنم.

گفتم درسته که خیلی گناه کردم اما از پارسال چند تا کار درست و حسابی هم انجام دادم دیگه.

نمی گم لایق بودم که از سربازای حضرت بشم نه، اما توقع داشتم واسه ی این کارام یک روزنه ای باز کنن. حتی اگر شده یک بار توی خواب یا شاید...

اگر نیست که اونا کریمن؟

با این حال اومدم از حرم خارج بشم.

دم کفشداری که رسیدم دست کردم توی جیبم اما پلاک کفشم نبود. تمام جیبهام رو بررسی کردم اما ...

به کفشدار گفتم که پلاکم رو گم کردم. گفت برو بگرد ان شاالله پیدا می شه

رفتم اون جاهایی که احتمال می دادم که افتاده باشه رو گشتم حتی از افرادی که اونجا نشسته بودن پرسیدم اما پیدا نشدن.

آخر نا امید رفتم جای کفشداری و به کفشدار گفتم پیدا نشد.

گفت بیا تو و ببین کدوم کفش مال توست.

وقتی کفشم رو پیدا کردم دیدم پلاک کنارشه.

با نارحتی گفتم....

کفشدار جواب داد: یکی این رو پیدا کرده بود و....

با خودم گفتم از ماست که برماست.

یاد حرف اون پیر غلام افتادم که گفت آیا تا حالا یک 24 ساعت در فراق حضرت سوخته ای؟ آیا دنبالش گشتی؟...

اگر گشتی و هیچ روزنه ای برات باز نشد بر من لعنت بفرست...



چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ :: ٩:۳٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : علی

چه شود ای گل نرگس، با تو دیدار کنم

جان و اهل و هستی ام، بر تو گرفتار کنم


روزه ی هجر تو از پای بینداخت مرا

کی شود با رطب وصل تو افطار کنم




سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ :: ۳:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : علی

امروز رفته بودم روزنامه آگهی بدهم در قسمت گمشده ها. آخرین عکسش را خواستند. آخرین عکس ایمانم برای 4-5 سال پیش بود؛ آن موقع ها که هنوز با هم خوب بودیم؛ آن موقع ها که گم نمی شد. نمی دانم ایمانم را کجا جا گذاشته ام؟توی کتابخانه، توی سینما،توی دانشگاه، سر کلاس...؟

نمی دانم. توی کلانتری آقای افسر نگهبان می گفت احتمال فرار هم وجود دارد چون ایمانم سابقه فراموشی ندارد. می پرسید این اواخر اخلاقش عوض نشده بود؟ رفت و آمد مشکوک نداشت؟

من پاسخ این سوالها را نمی دانستم، رویم هم نمی شد بگویم من و ایمانم با هم قهر بودیم، اصلاً حرف نمی زدیم که من بفهمم عوض شده یا نه.


فکر فرار ایمان دیوانه ام می کند؛ یعنی آن قدر تحمل من برایش سخت بوده؟
با اینکه حرف نمی زد و کاری نمی کرد اما همین بودنش کافی بود تا همیشه ته دلم بلرزد اما الان که نیست از همیشه بدترم؛ دستم به هیچ کاری نمی رود. می گویند عادت می کنم اما من نمی توانم به این بی ایمانی عادت کنم؛ راستی،حال ایمان شما چطور است؟


ای دریغا که همه مزرعه ی دل ها را
علف هرزه ی کین پوشاندست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
--------


شعر از: سید مهدی شجاعی

 




یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ :: ۱:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : علی

یا حبیب الباکین

«گر بگویند مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست»

سعدی




دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

در خانهء زهرا همه معراج نشینند

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

می سوخت حریم دل مولا چه حریمی


آتش مزن آتش در و دیوار دلش را

جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی



حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی


----


شعر از:‌ سید حمیدرضا برقعی



 
درباره وبلاگ
علی

اگر نوشته‌هایم دردی از من دوا نمی‌کردند هرگز نمی‌نوشتم.

نويسندگان
RSS Feed