درباره نویسنده
علی
اگر نوشته‌هایم دردی از من دوا نمی‌کردند هرگز نمی‌نوشتم.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • علی
صفحات اختصاصی
  • فاطمیه
  • برای تو ای مهربانترین
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • مهر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
دوستان من
  • مهربان پدر
  • والقلم
  • محصول صوتی جدید چه خبر؟
  • هدایت
  • بیایید فانوس هامان را تمیز کنیم
  • حقير
  • امام زمان(ع) یگانه ی دوران
  • کرشنا
  • شناخت بهاييت در محيط اينترنت
  • باران
  • منجی در ادیان
  • پیدای پنهان
  • او مي آيد
  • ميثاق
  • فطرت
  • نقطه سر خط
  • غدير فراتر از زمان
  • محرم
  • پرسه در خيال
  • پناهگاه
  • سامرا
  • سفينه
  • موعود رحمت
  • صبح
  • پیدای پنهان
  • مهربانترین با دامنه ی ORQ
  • پيک سحر
  • هنوز هم....
  • تنها راه
  • بهایی پژوهی
  • ماه من در آسمان این شب تار
  • مسیر
  • هارون
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مهربان ترین
و او مرا دوست مي دارد من چه طور؟...
هـدایت امـام علیه السلام
نویسنده: علی - پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

 

قال الرضا (علیه السلام):

الامامُ... النُّورُ السّاطِعُ و النَّهجُ الهادِی

امام نور متصل بین آسمان و زمین و ستاره­ی هدایتگر و راهنماست.

 

کاروان آماده حرکت بود؛ امّا نفرات اتوبوس هنوز کامل نشده بودند. یک­ نفر کم بود و همه منتظر آمدن او بودند.

مسافران از دور مسئول کاروان­  را دیدند که به همراه یک نفر دیگر به سمت اتوبوس می­آید. همه صلوات فرستادند و آماده حرکت شدند. داخل اتوبوس همهمه­ ای به­پا بود؛ با نزدیک شدن آن دو به اتوبوس، آرام آرام سکوت اتوبوس را در برگرفت.

درِ اتوبوس باز شد و مسئول کاروان با ابراهیم آمدند بالا. همه مات و مبهوت به مسافر جدید خیره شدند.

یکی از مسافران بلند گفت: ابراهیم جیب . . .

اما بقیه نگذاشتند حرفش تمام شود و گفتند: هیس.

مسافر ساکت شد و سرش را پایین انداخت.

ابراهیم وارد شد و با شرمساری که ناشی از شنیدن حرف آن مسافر بود، سلام کرد؛ اما فقط یک جواب آن هم خیلی آرام در پاسخ سلامش شنید. همه در سکوتی همراه بهت­ در جایشان خشکشان زده بود.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



یک حدیث مهم!
نویسنده: علی - یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠

رئیس مذهب حضرت جعفر بن صادق علیه السلام می فرمایند:

«وقتی عذاب سختی بر بنی اسرائیل طولانی شد، چهل روز به درگاه خدا گریه و ناله کردند. خداوند متعال به موسی و هارون علیها السلام وحی فرمود که آنها را از دست فرعون نجات و این در حالی بود که از چهارصد سال،‌صد و هفتاد سال باقی مانده بود و خداوند به دعای بنی اسرائیل از آن صد و هفتاد سال صرف نظر کرد.»

آنگاه امام صادق علیه السلام فرمودند:

«شما شیعیان نیز اگر چنین تضّرع و زاری کنید(و فرج ما را بخواهید)، خداوند فرج ما را می رساند؛ ولی اگر دست روی دست بگذارید(وبی تفاوت بمانید) وقتی کار به نهایت رسید، گشایش فرا می رسد.»

نظرات ()



ترنم باران
نویسنده: علی - شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠

 

سالها شنیده بودیم همه آدم ها گمشده دارند!


وتا دنیا دنیاست آدمهایند و گمشدهایشان

شنیده بودیم آدم ها باید هجرت کنند تا گمشده هایشان را بیابند...؟؟

هجرت از خویش..؟؟؟

 

وآسمان درست همین جاست؛اینجاکه من ایستاده ام؛اینجا که تو ایستاده ای...

درست درحوالی آغاز یک سفر؛سفربه دیار محبوب!!!


بیایید دلمان را دریایی او کنیم واو را قله افکار واعمالمان کنیم؛؛وتنها راه همین است...

 

تا ترنم باران،تاحکایت دوست،تادیدار محبوب فقط یک همت مانده...

واینک ای همسفر؛

 

بیا؛بیاتا دست هایمان را در هم گره دهیم،محکم

ودلهایمان را یک دله کنیم ،خالص

 

و فقط و فقط برای محبوب برای مهدی دعا کنیم

تا بگیریم فرجش را...

 

من طلب شیئا وجدّوجد

از امروز فقط ٣۶ روز تا جشن تولد پدر مهربانمان باقی است؟؟؟؟

 

مهدی در قلب من است

نظرات ()



در نیمه سوخته
نویسنده: علی - یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠

1
داشتی خودت را به خاطر من به کشتن می دادی عزیزم! راستی حال «محسن» چطور است؟

****

2
کودک، نفس نفس می زد: «بابا سلام... فضه گفت: بیا!» مرد از هوش رفت ...
(منبع: بحارالانوار، ‌جلد 43، ص 214 – 215)

****


3

به نجّار گفت: می توانی دری برایم بسازی؟
نجار پرسید: برای کجا؟
مرد پاسخ داد: برای در ورودی خانه ام.
نجار پرسید: مگر در خانه ات چه شده؟ مرد گریست ...

****


4
مانده بود چه بگوید. حرفی برای گفتن نداشت. از خجالت سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت. چاره ای نبود ... دو دستی امانتی را تحویل داد و گفت: «ببخشید! امانتدار خوبی نبودم؛ پهلویش شکست ...»

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »