غريب مثل ...

باز آمدي ؟ نگاه كن دوباره مي نالد .زمين را مي گويم سرد مثل همان روزها ... اینگونه نگاه نکن، بگو، بگو تا سبك شوي پنهان نكن اصلا هيچ فرزندي نمي تواند هيچ چيز را از مادرش پنهان كند چراكه مادران خوب ياد دارند زبان چشمان فرزندان را. تو هم به او رفته اي غرور مردانه ات، دل آسماني ات ، اشك هاي پنهاني ات، صبرت و غربتت همه و همه اش مثل او است نگفتم كه بايد صبر داشته باشي ؟ نگفتم كه اگر خانه ات را خراب كردند و سيلي به صورت ات زدند نبايد چيزي بگويي ؟ نگفتم كه بايد تمام اين مدت استخوان در گلو و خار در چشمانت بگذاري نگفتم كه اگر سنگت زدند باز بايد برايشان دعا نمايي؟ نگفتم؟ چرا گفتم تمامشان را

بيا و بنشين ولي از من نخواه كه برايت بگويم دوباره ماجراي دست و ديوار و كوچه را ماجراي در و ميخ وسينه را ماجراي دستان بسته را ماجراي شش ماهه را ماجراي تازيانه را ماجراي ... ماجراي ... به چشمانت التماس كن كه به من التماس نكنند چراكه براي مادر سخت است التماس فرزند را بشنود و جواب ندهد مي دانم كه چقدر دلت خون است از اين مردم از پستي شان ، از خودخواهي شان ، از دورويي شان ، از... از اينكه قول ياري مي دهند و فردا به ميدان نمي آيند از اينكه فقط با زبان تو را مي خواهند از اينكه چندين وچند بار آبرويشان را خريده اي و باز به حقت جفا مي كنند از اينكه تو را بهار مي نامند و بهار را بي تو مي خواهند از اينكه ...

/ 1 نظر / 4 بازدید
سميرا

سلام به وبلاگ زيباي پيداي پنهان سري بزنيد و از مطالب آن لذت ببريد .