باز آمدی ؟

باز آمدی ؟ نگاه کن دوباره می نالد .زمین را می گویم . مثل همان روز ها ... همانطور سرد مانند همان روزها ...

آنطور نگاه نکن ، بگو، بگو تا سبک شوی از مادر پنهان نکن اصلا هیچ فرزندی نمی تواند هیچ چیز را از مادرش پنهان کند چراکه مادران خوب یاد دارند زبان چشمان فرزندان را.

تو هم به او رفته ای غرور مردانه ات، دل آسمانی ات ، اشک های پنهاني ات، صبرت همه و همه اش مثل او است نگفتم که بايد صبر داشته باشي ؟ نگفتم که اگر خانه ات را خراب کردند و سيلي به صورت ات زدند نباید چیزی بگویی ؟

نگفتم که بايد تمام این مدت استخوان در گلو و خار در چشمانت بگذاری نگفتم چرا گفتم تمامشان را

بیا و بنشین ولی از من نخواه که برایت بگویم دوباره ماجرای دست و دیوار و کوچه را ماجرای در و میخ وسینه را ماجرای دستان بسته را ماجرای شش ماهه را ماجرای تازیانه را ماجرای ... ماجرای ...

به چشمانت التماس کن که به من التماس نکنند چراکه برای مادر سخت است التماس فرزند را بشنود و جواب ندهد

می دانم که چقدر دلت خون است از اين مردم از پستی شان ، از خودخواهي شان ، از دورویی شان ،از... از اینکه قول یاری می دهند و فردا به میدان نمی آیند

از اینکه فقط با زبان تو را می خواهند از اینکه چندین وچند بار آبرویشان را خریده ای و باز به حقت جفا می کنند

از اینکه تو را بهار می نامند و بهار را بی تو می خواهند از اينکه ...

/ 2 نظر / 7 بازدید
احسان

احسنت. متن زيبايی نوشته بودی. مفاهيم ارزشمندی را در آن گنجانده بودی. من که لذت بردم. ان شاء الله موفق باشی !

مهديار

سلام عالي بود. خيلی زيبا بود. متشکر