دلخوشی های پسرک

آن پسرک کوچک ، که نزدیک عیدهای نوروز ، از ذوق خریدن لباس های نو ،‌ از ذوق به پاکردن کفش های زیبا ،‌ از لذت خیره شدن به سبزه هایی که مادر برای سفره سال نو کنار گذاشته بود، از علاقه به رنگ کردن تخم مرغ های رنگی ،  از اشتیاق زل زدن به ماهی قرمز درون تنگ بلور ، از شیرینی نو شدن ، تازه شدن و از شادی و سرور در پوست خود نمی گنجید،  اینک جوانی است که بازهم در پی همان دلخوشی هاست .

 

هیچگاه طعم بهار را درست نچشیدم . همیشه بهار را بی حضور تو مزمزه کرده ام . هیچگاه نیاندیشیدم که بهار با تو چه طعمی دارد . اگر کمی به طعمش فکر می کردم شاید اینک حال و روزم این نبود.

 

هنوز هم دل بسته ام به نو شدن ، به طعم تلخ بی تو بودن ، هنوز هم بهانه می گیرم ،‌ اما نمی دانم چرابهانه تو را نمی گیرم .

هنوز هم از رنگ کردن تخم مرغ ها لذت می برم ،‌ ولی نیاندیشیدم که طعم رنگ کردن زیبای جهان با حضور تو چگونه است .

 

هنوز دل بسته ام به سبز شدن سبزه های سفره سال تحویل ،  نمی دانم چرا به فکر سبز کردن بذر محبت تو در سینه ام نیستم . هنوز به حرکت ماهی قرمز که غوطه می خورد درون تنگ آب دلخوشم ، نمی دانم چرا او بدون حضور تو ،‌ تنگی قفسش را حس می کند ولی من نه !

هنوز هم چشم به دستان پدر دوخته ام که لحظه تحویل سال از لای قرآن به ماعیدی  دهد . نمی دانم چرا چشم به راه عیدی گرفتن از دستان تو نیستم .

هنوز هم خیره مانده ام به کفش و لباس نو ، نمی دانم کی می شود که لباس روحم را تازه کنم .

هنوز هم بهانه هایم زیاد است ،‌ولی تو هنوز بهانه من نشده ای . شاید ا گر شده بودی اینک بهانه تو را می گرفتم ای پدر.

/ 1 نظر / 9 بازدید
صابر

بخدا نمیدونم که چی بگم ولی تنها کلمه ای که به ذهنم میرسد الان خیلی خوب بود