در نیمه سوخته

1
داشتی خودت را به خاطر من به کشتن می دادی عزیزم! راستی حال «محسن» چطور است؟

****

2
کودک، نفس نفس می زد: «بابا سلام... فضه گفت: بیا!» مرد از هوش رفت ...
(منبع: بحارالانوار، ‌جلد 43، ص 214 215)

****


3

به نجّار گفت: می توانی دری برایم بسازی؟
نجار پرسید: برای کجا؟
مرد پاسخ داد: برای در ورودی خانه ام.
نجار پرسید: مگر در خانه ات چه شده؟ مرد گریست ...

****


4
مانده بود چه بگوید. حرفی برای گفتن نداشت. از خجالت سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت. چاره ای نبود ... دو دستی امانتی را تحویل داد و گفت: «ببخشید! امانتدار خوبی نبودم؛ پهلویش شکست ...»

 

 

/ 7 نظر / 9 بازدید
حمید ش

خیلی زیبا بود خدا به خیر بده ان شاالله التماس دعا

...

سلامک عالی بود

محمد رضا

السلام علیک الیتها الصدیقه الشهیده واقعا زیبا بود. ممنونم. فقط ای کاش زودتر به آپ می کردید. ارادتمند mrfane

علی

جالب بود در دفاع از اهل بیت (ع) پرتلاش باشید یا علی

mo

لطفا سایت من را اد کنید