سیاه دل

گرمای دستانی که بر شانه اش احساس کرد سرمای وجودش را ذوب نمود . سرمایی که از سه روز پیش ایجاد  گشته بود .

 

آن روز که حاکم تنها چهار راه بر سر راهشان قرار داد :

اول آن که از مذهبشان دست بشویند .

دوم آن که مانند غیر مسلمانان جزیه دهند .

سوم آن که  جوابی برای آن انار بیاورند اناری که بر روی آن از جنس خودش نقش بسته  شده  بود ( لا اله الا الله محمد رسول الله ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول الله ) همان اناری که وزیر نزد حاکم آورده بود.

چهارم آن که مردان ایشان کشته شوند  و زنان و اولاد آنان  اسیر گردند و اموالشان   به غنیمت گرفته شود .

 

هنوز گرمای دست را بر روی شانه اش احساس می نمود و چشمانش هنوز ماه را نمی دید چرا که پشت ابرها پنهان شده بود، که یاد دو شب گذشته افتاد آن دو شبی که دو نفر از بهترین شیعیان آن منطقه به بیابان رفته بودند و استغاثه کرده بودند تا جواب این مشکل را بیا بند ولی هیچ کدام از آن دو به نتیجه نرسیده بودند خنده ی سرد وزیر را به یاد می آورد که از این پیشامد بسیار شادمان بود.

 هنوز برنگشته بود که ببیند این دست چه کسی است که این چنین توانسته سرمای بیابان را از بین ببرد _ سرمایی که در تمام اندامش نفوذ کرده بود_ که آن فرد سوال نمود : ( ای محمد بن عیسی چرا تو را این گونه می بینم و چرا به بیابان آمدی؟)

 

محمد بن عیسی که هنوز غم بر دلش سنگینی می نمود از این سخن متوجه شد که مرد رهگذر است پس برنگشته جواب داد : ( مشکلی دارم مرا رهاکن که مشکل مرا جز صاحب زمان نتواند رفع کند ...)

 

ماه از پشت ابر بیرون می آمد که صاحب آن دستان گرم گفت :( من صاحب زمانم مشکلت را بگو .)

محمد بن عیسی گفت : ( اگر صاحب زمانید خود مشکلم را می دانی!)

 او گفت : بله، و ماجرا را برای محمد بن عیسی بازگو نمود .

 

 محمد متحیر برگشته و در چشمان امام زمان ماه را می دید راحت خود را در آغوش گرم صاحب زمان انداخت و چون کودکی که بعد از سالیان دراز پدرش را می بیند شروع کرد به گریه کردن ، در دل کرد از غم ها گفت، از دوری، از مصیبت های شیعه و از انار وقتی آرام شد حضرت به او فرمودند : ( ای محمد بن عیسی در خانه ی وزیر درخت اناری است ، وزیر از گل قالبی به شکل انار ساخت و دو نصف کرد و در روی هر یک از آن دو نصف مقداری از جمله را نوشت ، انار هنوز کوچک بود که آن انار روی درخت را در قالب گذاشت و آن را بست چون در میان قالب رشد نمود اثر آن نوشته در آن ماند و چنین شد

 

 پس صبح به نزد حاکم روید به او بگویید که جواب این مشکل را در خانه ی وزیر می گوییم وقتی داخل خانه ی وزیر شدید در سمت راست اطاقی است پس به حاکم بگو جواب سؤال را در آن اطاق  می گویم وزیر از این که وارد اطاق شوید جلوگیری می نماید تو پا فشاری نما و نگذار که وزیر تنها یا زودتر از تو داخل اطاق شود در آن غرفه طاقچه ای خواهی دید که کیسه ای سفید در آن است و در آن کیسه آن قالب گلی است و  انار را در آن قالب بگذار تا آن حیله معلوم گردد .

 ای محمد بن عیسی علامت دیگر آن است که به حاکم بگو که معجزه ی دیگر ما آن است که اگر آن را بشکنید به غیر از دود و خاکستر چیز دیگری در آن نخواهی یافت .)

 

محمد بن عیسی نمی خواست از حضرت جداشود چراکه گم شده ی خود را تازه یافته بود اما چه می توانست انجام دهد، او باید جواب را برای حاکم می برد و شیعیان را نجات می داد . هر طور که بود از حضرت جدا شد .

 

فردای آن شب تمام فرمایشات امام زمان (علیه السلام ) را انجام داد پس حاکم از محمد بن عیسی پرسید که این مطالب را که به تو گفته ؟

 

محمد جواب داد : امام زمان (ع)، او که جانشین رسول الله (ص) است و الان به خواست خدا در غیبت به سر می برد...

 

حاکم پس از شنیدن این سخنان شیعه گشت و دستور داد که وزیر خبیث را به قتل برسانند.

 

/ 1 نظر / 5 بازدید

واقعا عالي است. فقط در مورد جدا شدن محمدبن عيسي از امام زمان(ع) يك سوال وجود دارد: آيا او از امام زمان جدا شد يا امام زمان پس از جواب دادن به او از ديدگان محمد بن عيسي غايب شد؟