بار عام

پادشاه - به هر دلیلی - پدرش را به زندان برده بود و نبود پدر شده بود آغاز همه ی بدبختی ها و مشکلاتشان.

از دست دادن زمین و بیماری مادر و فقر و هزینه های کمر شکن و خشک شدن لبخند بر لبانشان...

تا اینکه پادشاه "بار ِ عام" داد...

هر که هر چه می خواهد به پادشاه بگوید تا برآورده اش نماید...

پسر رفت...

از پادشاه زمین خواست٬ در خواست پزشک حاذق کرد٬ مبلغ زیادی پول گرفت اما...

پادشاه شناخته بودش...

گفت: مطمئنی خواسته ی دیگری نداری؟

چیزی یادش نیامد... تشکر کرد و رفت....

آن طرف تر وزیر صدایش کرد.

از او پرسید: از چه زمانی این همه مشکل و سختی بر سرتان آوار شد؟

آهی کشید و گفت: از زمان زندانی شدن پدر...

وزیر آن سو را نشانش داد و گفت نگاه کن چه می بینی؟

پسر رد انگشت وزیر را گرفت و نگاهش به ناگاه به نگاه پدر از پس میله های زندان افتاد...

پنجه بر میله ها انداخته بود و پسر را می نگریست...

وزیر گفت: اگر آزادی پدرت را می خواستی همه ی مشکلاتت را حل کرده بودی...

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
ابی

سلام بر شما دلباخته مولای کونین و محبوب عالمیان امام عصر عج از اینکه یادی از این حقیر فرمودید صمیمانه سپاسگزارم. امید که در تحت توجهات ویژۀ مولای مهربانمان هماره سرفراز باشید. اگه فرصت شد به سایت AHM3.IR سری بزن شاید مفید باشه

مهسا

امام مهدی حافظ لشگرهای زمین واسمان است