اگر آن‌ يار سفر كرده‌...



دره‌اي‌ مي‌دانم‌

شيب‌ تندي‌ دارد

و زلالي‌ كه‌ ز برفاب‌ افق‌ مي‌آيد

در سراشيب‌ همين‌ دره‌ سحر مي‌رويد

آب‌ و آيينه‌ و باران‌ و سحر

در اينجا

همه‌گي‌ يك‌ رنگند

اگر آن‌ يار سفر كرده‌ بيايد از راه‌

عشق‌ در شيب‌ همين‌ دره‌ پر مي‌سازد

دره‌اي‌ مي‌دانم‌

روز تندي‌ دارد

آفتابش‌ هر روز

به‌ نفس‌ مي‌افتد

و سراپاي‌ كمركش‌ها را

مه‌ فرا مي‌گيرد

ـ چشمه‌ تا مي‌نالد ـ

كاش‌ مي‌شد

باران‌

نفسي‌ تازه‌ كند

مُردم‌ از تنهايي‌

ريشة‌ الفت‌ من‌ در اينجاست‌

دستهايم‌ امّا

جاري‌ دورترين‌ خواسته‌هاست‌

ناكجا آبادي‌

سفر عشق‌ مرا مي‌طلبد

هاي‌ مَردم‌، مَردم‌

مُردم‌ از تنهايي‌

وسعتي‌ مي‌خواهم‌

كه‌ بنالم‌ سنگين‌

عشق‌ همه‌ فاصله‌ها را نشكست‌

آه‌ مي‌دانم‌

روزي‌

مردي‌

ذوالفقاري‌ در دست‌

از سراشيب‌ همين‌ دره‌

گذر خواهد كرد

از زلال‌ خنك‌ و جاري‌ برفاب‌

نمي‌نوشد

زير لب‌ خواهد خواند:

به‌ فداي‌ لب‌ خشكيده‌ي‌ سالار شهيد

و سفر خواهد كرد

دل‌ من‌ مي‌لرزد

اسب‌ و زيني‌ بايد

به‌ هماوردي‌ تنهايي‌ من‌

يا علي‌ مي‌گويم‌

به‌ تكاپوي‌ سواري‌ كه‌ دلم‌ را برده‌ست‌

سفري‌ تا لب‌ زيباي‌ سحر خواهم‌ رفت‌

اگر آن‌ يار سفر كرده‌ بيايد از راه‌


 این رو از روی یک وبلاگ قبلا برداشتم

/ 1 نظر / 4 بازدید
رفيق