پدر،پسر،...

 

به خاک می‌افتی.

صورتت را بر روی پای پدر می‌گذاری. مانند کودکی چند ساله که پدرش از سفری طولانی برگشته گریه می کنی.

 و تو نمی ‌دانی که گریه‌هایت با دل پدر چه می‌کند.

 از دوری می‌گویی، از جدایی می نالی اما غافل از این که همه‌ی این‌ها را می‌داند.

و پدر خم می شود و سرت را در میان دستان زیبایش می گیرد.

و چه می دانی که این‌ها دستان کیست؟


پدر می‌گوید می دانم. همه‌اش را، تک تک آنها را دیده‌ام.

پدر می‌گوید برخیز پسرکم. مگر نمی خواهی پدر بار دیگر چشمانت را ببیند.

و دلت نیست که برخیزی. با خود می‌گویی اگر بگوید ...

چه جوابی دهم.

ولی خودت خوب می دانی هر چه باشد او پدر است و نه تنها یک پدر بلکه مهربانترینشان.


هنوز گرمای دستان پدر را بر سرت حس می‌کنی.

دوست داری به همگان بگویی که پدرت از سفر برگشته. به همان هایی که تو را عاشق می خواندند یا دیوانه.


پدر دوباره صدا می‌زند پسرکم دوست نداری بار دیگر پدر چشم های زیبایت را ببیند؟

و تو ادب را در امتثال امرش می بینی.

سرت را بلند می‌کنی.

با چه رویی؟ خدا می داند.

***

در همین لحظه ساعت زنگ می زند و تو در حسرت یک نگاه می مانی.

 

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
کورش-وفادار دلشکسته

سلام ...يه سرپيش من بيا..پشيمون نميشي! اين صرفاً يک دعوته از شما برای ديدن وبلاگم اميدوارم ناراحت نشده باشيد..

ورجاوند

موعود فردا خواهد آمد، جاده می‌گوید باور مکن وقتی هنوز آواز پایی نیست!