دلیل تک تک اشکهایم

درباران، خیس دعا می شوم برای آن مضطری که جوابش اول و آخر همه حرفهاست

و هر شب خسته می شوم از خودم وخجالت زده تراز تو،

از خودم که کلید زندان غیبت تو را در دست دارم وکاری نمی کنم وتنها منتظر آمدن توام و تویی که غریبی ات را مدیون منی وهنوز نگران من...

نخواه...نخواه از من که بسان همه لبخند بزنم وهمانند همه به روی خودم نیاورم که هزار و یکصد سال چند غروب دلگیر و چند شب تاریک و بی ستاره دارد

...چند جمعه تنهایی،چند روز فراموشی...

فکر نکن اگر درگیر این روزمرگی های بی رنگ شده ام،یاد و نام تو از قاب چشمانم رنگ باخته است...

خوب می دانم که می دانی من، هر قدر هم دوراز تو،از آنی که باید می‌شدم برای تو،من هر قدر هم گرفتارخواب غفلت،هنوز یادم هست که چقدر دوستت دارم.

هنوزآنی از محبتت در دلم مانده است که با شنیدن نامت دلم بلرزد و اشکهایم...

امشب دلیل تک تک اشکهایم تویی...درست همان طوری که همیشه دلیل اشکهایت منم...

/ 1 نظر / 11 بازدید